60 ثانیه از یک خودکشی منطقی .
تمام قد برای احترام به خون بزرگان تاریخ بشریت که به من برای احقاق خونشان الهام دادند تا این رساله را تنظیم کنم .
تمام حس بدی که مردن داره به قطعی بودنشه و البته تمام لطفی ام که داره به همینه . به عنوان یه آدمی که احتمالن از افسردگی نوع یواش رنج میبره توصیه میکنم نوع مردنتون رو انتخاب کنید .
ثانیه اول :
پدر بزرگ من آدم محترمی بود . البته اگه به کارات ، لباسایی که میپوشیدی ، آیندت ، خوابیدنت و البته بی دین و مذهب بودنت گیر نمی داد . همیشه میشد از درکنارش بودن لذت برد ، به شرطی که به شندین و جواب ندادن حرفای اولیه اش عادت کرده باشی . بویی که کلاه بافتنی روی سرش میداد یه جوری معصومانه بود که می شد از بوی عرقی که میداد صرف نظر کرد . چاقی افراطیه شکمش رو نمی شد گذاشت پای شکم پرست بودن یا تنبلی ، یه جوری بود که انگار مزاجش با زندگی کردن نمی ساخت و هدفش این بود که انقدر باد کنه یا بزرگ بشه که بتونه بابابزرگم رو قورت بده ، یه تصویر وحشتناکی میشه ازش ساخت انگار که یه جمجه ی بزرگ از تو نافت در بیاد و در حالی که بخار ازگردن ریش ریش شدش بلند میشه با یه حرکت سامورایی بچرخه و سرتو قورت بده و برگرده تو شکم . از این حرفا که بگذریم اگه دماغش چاق بود و حوصله داشت ، بدون در نظر گرفتن هیچ عاملی از جوونیاش یا داستانای مذهبی با عدد رقم هایی که همیشه در حال تغیر کردن بود تعریف می کرد . همیشه اصرار داشت که بمیره ، هرچند که در نهایت موفق شد ، ولی هیچ وقت برای مردن حق افتخاری رو برای خودش قایل نبود . با این که از بیماری های مختلف و دردناکی رنج میبرد اما یه جور شوق رسیدن به هدف قانع ش کرده بود که اگه بیشتر سیگار بکشه یا نمک تو غذای روغنیش بریزه و بیشتر حرص و جوش بخوره ، لذت گشت زدن تو کیسه ی پلاستیکی قرصاش طولانی تر میشه . یه التماسی تو رابطه ی بین چشماش و کیسه ی قرصاش بود که میشد فهمید برای کم کردن درد مردن توی کیسه گشت میزنه ولی نمیخاد به مردنش آسیبی وارد بشه . سه ماهی بیشتر از مردن مادربزرگ ام نگذشته بود که به این نتیجه رسید میتونه با اضافه کردن یه مقدار بیشتری نمک به غذاش باعث بالا رفتن فشار خونش بشه و یه حمله ی قلبی سریع و واسه خودش دست و پا کنه . البته اطمینانی به صحت نیتش نیست ولی من تصمیم گرفتم به طرز احمقانه ایی قضایا رو از این دید نگاه کنم .
اگه بخوایم نوع خود کشی ش رو مشخص کنیم باید بگم که من هیچ علمی در این باره ندارم (البته اگه علم به خودش زحمت دسته بندی این یه مقوله رو داده باشه ، و احتمالن این موضوع از دستش در رفته . و البته تمام ایده ی این کار برای دهن کجی به علمه برای نادیده گرفتن این همه خونی که برای این موضوع ریخته شده. " بزرگ ترین ظلم تاریخ علم " عنوان اقوا کننده ایی میتونست برای موضوع این رساله باشه ولی از اونجایی که قصد و تصمیم من برای جمع آوری این رساله بسیار جدی بنظر میرسه و این حرکت قرار سوگندی باشه برای احقاق این خون ها پس از مساعل پیش پا افتاده ایی مثل اغوا گری خوددداری میکنم ) وفقط از یک حس ساده و کودکانه ی الهام گرفتن از روح این بزرگواران برای این دسته بندی کممک میگیرم .
شاید این خودکشی به نظر شما خیلی منطقی نباشه ( البته اگه نخواین سر اصل قضیه خودکشی بودن یا نبودنش با من یا خودتون غور کنین که در این صورت شمارو دعوت به آرامش میکنم. ) که در این صورت شما رو دعوت میکنم به تصویر سازی از سناریوی زیر .
پدربزرگ من قبل از این که رسما پدر بزرگ من بشه (یا حتی قصدا ایده ایی در این مورد داشته باشه) ، جوونکی سرگشته و ناخلف (در نوع خودش) بود که به جای سرسپردگی به پدر تقریبا متول ش و حضور در عرصه ی دامداری و کشاورزی ترجیح داد که پیشه ی شیخی و تحصیل در زمینه ی مذهب برگزیده کنه (قویا از قصورم در انتخاب کلمات ، افعال و دایره ی لغاتم عذزخواهی میکنم و امید دارم که شما هم برای رسیدن به این هدف بزرگ و تنظیم این رساله از این قضیه چشم پوشی کنید) . به همین سبب سرکشی و خودکامگی رو با انتقال خودش از محیط روستایی به شهری برای تحصیل مذهب ، شروع کرد . (با توجه به روحیات پدر بزرگم قویا به این نکته باور دارم که هیچ گونه قصد سهوی یا عمدی برای تبدیل شدن به نخبه ایی در زمینه ی مذهب درش وجود نداشت و صرفا دلایل شخصی داشت که من برای حرمت به حریم خصوصیش از بیان این قصاید صرف نظر میکنم ) . سفرهای طولانی ، ازواج غیر حضوری و البته ازدیاد نسل آنی و گذری ، علاقه ی وافر به جمع آوری اطلاعات غیر عمومی و خطرپذیری اون رو به تصویری که از خودش داشت نزدیک میکرد که بعلت فوت ناگهانی پدرش و تبدیل شدن به بزرگ خاندان و اجبار برای قبول مسعولیت هایی که هیچ استعداد یا تجربه ایی درشون نداشت اون رو مجبور به عقب نشینی از عالم شیوخیت کرد و رسما تبدیل به یک انسان نیمه کشاورز ، نیمه شیخ شد که البته هیچ موفقیتی در هر دو زمینه بدست نیاورد و حتی افتضاحاتی هم به بار اومد که مجددا به خاطر احترام به عملکردی که داشت از بررسی اون ها صرف نظر میکنیم . نکته ی قابل بیان و البته مهم ، تصویری بود که هر چند از ایده آل هاش دور بود ولی لذت بزرگ خاندان بودن رو میتونست چند برابر و اغوا کننده تر کنه . و اون تصویری از پیر مرد شوخ طبع ونصیحت گویی بود که در تمام دوران کودکی من و البته سایر نوه ها (به اندازه ی قابل گذشت کم تر) به واقعیت تبدیل شد . به طرز استادانه ایی داستان هایی از جن و پری و گنج هایی که ظاهرا برخوردهایی باهاشون داشته رو با روح کودکانه و اغواگری های رویا گونه تعریف میکرد که حداقل من با تمام وجود میتونستم بهش اعتماد کنم و تو همون دوران کودکی تصمیم بگیرم که مدتی از ماردم جدا بشم و با اون به روستای محل زندگیش سفر کنم .
البته به طور کلی تو این زمینه هم موفقیت چندانی نصیبش نشد و خاندان اهمیتی به تصویری که اون ازشون داشت ندادن و با تغیرات زمونه و جون شدن بچه ها و بزرگ شدن جونا (واحتمالن تغیرات آب و هوایی)همه جوری جوری رقم خورد که این مرد تبدیل به یک کشاورز طبقه پایین شد و اداره ی امور زندگی هم مسعله ایی نبود که استعداد خاصی درش داشته باشه .
میشد گفت که یک خودکشی از همین جا شروع میشه و با خالی کردن کامل محتویات نمک دون رو بشقاب غذا به حد اعلا میرسه .
برچسب:
نویسنده: کیانوش نعمتی