ولی قضیه دقیقا برعکس داره پیش میره . من میتونم حرف بزنم و بارها به خودم میگم خفه شو . همیشه همینجوری بوده . هر لحظه یا هر روز دارم کاری انجام میدم که شاید دوست دارم یا شاید نه ، و حتی ممکنه حسی بهش نداشته باشم . ولی چیزی که قطعیت داره اینه که وقتی که این لحظه میگذره من از خوابش بیدار میشم .
شاید بحث خویشتن پذیری باشه ، شایدم خودکم بینی یا کمبود اعتماد به نفس ، ولی دسته بندی کردن رفتار یا شخصیت مثل قفسه بندی کتاب های کتابخونه میمونه ، به راحت تر پیدا کردنشون کمک میکنه ولی ربطی به شناختنشون یا خوندنشون نداره .
این کاری که علم کلاسیک میکنه . جمع آوری ، دسته بندی ، بررسی جداگانه و رسیدن به جمع بندی . اگه از من بپرسن احمقانه ترین ترکیب کلمات چیه ؟ بی برو برگرد " علم روان شناسی " جواب منه .
حسی که من به گذشته ی خودم (از همین خط نوشته به قبل) دارم ، جدای از حس نفرت یا رضایت یا ترکیبی از این دو حسه (فاکتور بگیریم از حسایی مث حسرت ، دلتنگی ، خود کم بینی ، سرخوردگی یا حماقت) .
حس "خواب بودن" شاید بهترین ترکیب کلماتی باشه که میشه بهش اعتماد کرد برای به دوش کشیدن بار منظوری که مد نظره .
ممکنه خواب خوبی باشه یا بد ، درهم بر هم باشه یا واضح و منطقی ، بترسونه یا مشتاقانه باشه ، دردناک باشه یا فرح بخش .
خیلی خوب ، همیشه میشه مثل یه عوضی رفتارکرد و فرضیه ها رو کنار هم گذاشت و یه نظریه ی بنظر منطقی ساخت . مثلن میشه گفت ، اتفاقایی که تو خواب میوفته ادامه ی ناکامی های روزمره ی ماعه و یه جور ادامه ی زندگی گذشته ست . به این دلیله که حس میکنم نسبت به خوده از این لحضه به قبلم حسی مثل خواب بودن دارم .
میبینین ، همیشه میشه عالمانه یا دقیق تر بگم عوضی وار با همه چی کنار اومد ( خوب این مسعله حل شد ، بریم سراغ مساعل بعدی) . طوری با خیالت راحت و به طرز وسواسی در حال دسته بندی کردن مساعل هستیم که انگار مطمعنیم روزی قرار کسی یا نسلی انقدر احمق باشن که تو قفسه قفسه ی کتابخونه ی اطلاعات دسته بندی شده ی ما غور کنن ، بخونن ، تحلیل کنن یا هر کوفت دیگه ایی .
برچسب:
نویسنده: کیانوش نعمتی